یه احساس قدیمی...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
تمام دلخوشی اش بود، همدم روزها و شب هایش... یک رادیوی قدیمی کوچک که همیشه همراهش بود اما مدتی می شد که دیگر مثل قبل کار نمی کرد ،دیگر صدایش در نمی آمد. او رادیو را دوست داشت ،دلش نمی خواست جایش را ب
تولد پسرم..
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
امروز تولد پسرمه.هیچ حسی ندارم.. حتی توی استوری هم هیچ پستی نذاشتم که کسی بخواد تبریک بگه.. دیدید وقتی اشک ازچشم آدم می یفته نمیشه برش گردوند به چشم؟! من هم اینجوریم، وقتی کسی ازچشمم بیفته افتاده..حت
وظیفه...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
بزرگ ترین درسی که تو زندگیم گرفتم برای زمانیه که دوازده سالم بود.هم نیمکتیم برعکس من از زنگ انشاء فراری بود، معلم بهش گفته بود اگه از هفته ی دیگه بدون انشاء بیاد دیگه حق نداره سر کلاس بشینه. یه روز
دختر باهوشم...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
امروز عصرداشتم کابینت ها رو مرتب میکردم.دخترکوچولوم هم کنارم بود..دیدم یه جعبه برداشته اشاره میکنه به دهانش...جعبه رو ازش گرفتم ..یه دارو بودکه خیلی وقت پیش گرفته بودم برا آفت دهانش..اما هنوز بازش نکر
مرد من..
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
راستی مردِ خودخواه من؟ چطور میشود اینقدر سنگدل بود و بی تفاوت؟ خجالت نکش جانَم،راستش را به من بگو.. یعنی هیچ دلت برای مهربانی های این زن تنگ نشده؟ زنیکه با وجود تمام زخم هایی که میان سینه اش کاشتی،
تنهاتر ازهمیشه..
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
امروز رفتم برای واکسن فلج اطفال دخترم.. ازقبل قطره شو بهش داده بودن.اما چندروزپیش اعلام کردن بعدازچندسال واکسن تزریقی ش هم اومده وباید بزنیم براش.. مامانم گفت دیگه دخترت بزرگ شده وهمرام نیومد مجبورشدم
تولد یک خاطره...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
نمیدونم شما هم توی زندگیتون داشتید ازاین آدمهایی که یه روز اومدن تو زندگیتون بعدگمشون کردید ودیگه هم تکرارنشدن؟! من روزی روزگاری یکیشون رو داشتم که هیچوقت هم نتونستم فراموشش کنم...یه روزمثل امروز تولدش بود..هرسال همچین روزی همه خاطرات شیرینی که باهاش دارم برام زنده میشه ...تولدت مبارک خاطره خوب من .
زندانبان...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
هرگز زنت را تحقیر نکن!چون بار بیماری اش را سالها باید به دوش بکشی.هرگز به زنت بی اعتنایی نکن!چون سالها باید بی توجهی اش را تحمل کنی.هرگز به زنت پرخاش نکن!چون سالها سکوت مرگبارش را باید طاقت بیاوری.ه
ای کاش...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
بچه که بودم از خفاشِ سیاهِ کارتنِ شهرِ آجیلی می ترسیدمو همین هم شده بود بزرگترین ترسِ شبانه ی من ...الان که فکر می کنم خنده ام می گیرد ، اما به سرخوشیِ کودکی ام غبطه می خورمبه این که خبر نداشتم قرار
زندگی...
-
تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 14:07
زندگیه دیگه؛ گاهی خستهت میکنه،خیلی خستهت میکنه...اونقد که دوس داری خودکارتو بذاری لای صفحات زندگیت وُ یه مدت بری سراغِ خودت...هیچکاری نکنی، هیچکیو نبینی، با هیچکی حرف نزنی، حتی نفسم نکشی؛اما مشک
جمعه ها...
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 17:09
حق دارد دلگیر باشد ؛ جمعه ای ؛ که به جایِ دامانِ طبیعت ؛ کنجِ خانه ای چندمتری سپری شد ... جمعه دلگیر نیست ، ما گوشه گیریم ...
دروغ...
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 17:09
آخ کمرم... عجب جمله سنگینی بودا
همنفس..
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 17:09
بعضی از آدمها مثل یک آپارتمان هستند ؛ مبله ... شیک ... راحت اما دو روز که توش زندگی میکنی ، دلت تا سرحد مرگ میگیره بعضی آدمها مثل یه قلعه هستند ، خودت را می کشی تا بری داخلش ، بعد می بینی اون تُو
شبها...
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 17:09
✍ بعضی شب ها ؛ آدم دلش می خواهد افکارِ لعنتی اش را ، یک جوری بپیچانَد ! بیخیالِ فکرهاو اشتباهاتش باشد ،،، نه به گذشته اش فکر کند ، نه آینده ... بی هیچ فکر و مشغله ای ؛ در خلوتی دنج و شبانه ؛ دراز بکشد
کلاهبردار...
-
تاریخ: 1397/5/11 ساعت: 17:09
وقتی یه چیزی بهشون میگی گوش که نمیکنن فوراجبهه میگیرن..